تبليغاتX
شاخه ای اینک بجاست
Home | Save | E-mail | RSS | ATOM
نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387

چه بخواهم چه دعا؟

حال عزيزش را پرسيدم ، هماني كه از من ميخواست كه برايش دعا كنم، از ديگران هم ملتمسانه خواستار آن بود. لحنش در جواب از نيم نااميدي حكايت داشت كه باري به هر جهت، باور بودن و نبودن را در خويش به تعادل ميرساند. خوب نيست يا بد نيست، هردو با نيست تمام مي شد، اما در نيست بد، يك خوب هست، كه ميتوان گوشه‌اي را روشن ديد. و او دعا را براي اين زاويه‌ي روشن درخواست ميكرد. گفت كه پسر خاله جوانش خيلي زجر ميكشد، خصوصا زمان كشيدن آب نخاعش كه مي‌بايست به تكرار انجام شود، و به تكرار درد كشيدن. دردطاقت فرسا، كه تاب بودن را ميگيرد. بازهم خواست كه دعايش كنم. دعا براي آنكه خوب شود. خوب در راحت بودن يا نبودني، كه اورا از زجر كشيدن رها ميساخت. و اين چيزي بود كه ذهنم را تا الان مشغول خود داشته. و اينكه در نيايش خويش كدام نيست را بخواهم. همين امروز پير مرد 90 ساله اي راحت در نيست شد كه بيش از يك هفته در بيمارستان تحت مراقبت‌هاي ويژه در ويژه‌ي مغزي بود. پسرانش در صدد تشكيل شورائي بين خود بودند، تا براي پدرشان، نه دعا ، بلكه رضايتي را به دكتر معالجش دستور دهندكه با كشيدن تجهيزات درماني، راحتش كنند. پدري كه عمري را به راحتي سپري كرد. فرزندان ميدانستند كه پدر رفتني است، اما راضي به احتمال زجركشيدن در كما، براي چند روز ديگرهم نبودند. مرگ خود به كمك آنها آمده، سبب گشت تا آنها زجر عذاب وجدان احتمالي بعد ، از راي هست ونيست  پدرشان را هم نكشند. بيشتر از هر جمله‌اي براي تسلي بازماندگان، جمله‌ي ( خدا بيامرز راحت شد ) بگوش ميرسيد. همان جمله اي كه پس از مرگ براي هر بيمار سخت نا اميد به زندگي، بكار ميبرند.

از خود مي‌پرسم : ‌من چه دعائي بايد براي آن جوان داشته باشم؟

كه او نيز مردد در اين دعا بود.    

نوشته شده توسط حسین وفائی ( آرمان )

لينك مطلب

نوشته شده در یکشنبه سوم شهریور 1387

خاطره ای بر نوشته ای    

گیوه های آفتابی     

مادر بزرگ همه‌ی قصه‌های مارا میدانست و بلد بود چه جوری آب بکشه گیوه‌های گل گرفته از آبتنی چاله‌های راه زیارت رو. وقتیکه از مدرسه به حیاط خانه میدویدم، نقل رنگی گوشه روسریش رو میرخت تو کف دستام و می‌گفت،  اين دفعه بابات که ما رو برد زیارت، بازم نقل وآبنبات‌قیچی برات می‌خرم. تا شب جمعه از ذوق داشتن اون نقل‌ها خواب هرشبمون رنگی می‌شد.

       شب و روز جمعه برای همه کیف می کردم، آخه مادربزرگ بزیارتش میرسید و ما بچه‌ها به بازیهای الک ‌دولک و لی‌لی و گرگم بهوا، مادر هم به بزک کردن خودش برای آقاجون و آقاجون هم به لذت بیرون کردن خستگی‌هاش در کنار خواسته‌های ما و گلهای بنفشه و لاله‌عباسی توی باغچه‌ی كنارحوض.

اگه قرارمي‌شد به زیارت بریم، با درشگه میرفتیم تا پای ایستگاه، بعد ازاونجا با ماشین‌دودی. موقع رفتن هیچ جا نمی‌گذاشتند بایستیم. باید یکراست میرفتیم زیارت، وگرنه هزار‌تا گناه برای یک لحظه تماشای قلک‌های چیده شده تو بازاچه بپامون می‌نوشتند.

   مادربزرگ تمام لباشو می‌چسبوند و یک چیزائی رو از ما به ضریح دعا میکرد، و هربارکه

لباشو ورمیداشت یک سکه‌‌ی دوزاری مینداخت اون تو می‌گفتم خوش بحال اون بچه‌ئی که آقاجونش اون تویه. هرشب میتونه بره باغ گلستان و فیلم انتقام زیکفریدو رو ببینه تازه کلی هم میتونست بستنی آلاسکا و اسکیمو بخره و بخوره ویک ماشین دودی که فقط مال خودش باشه، تا هرکسی روهم که دلش خواست سوار کنه.

     وقت برگشتن یک دستم کشیده تودست مادرویک دست دیگه آویزون پهلو، تلو‌تلومی‌‌خورد. سرم هم برگشته بود عقب به دنبال چشام که رنگ و وارنگی‌های مغازه هارو میخواست. مادر منو دنبال خودش میکشید واز توبازارچه میبرد میگفت، بیا دیگه ، اگه گم بشی آب‌حوضی میاد تورو توسطلش میندازه و میبره. میترسیدم، سرمو پائین مینداختم و چند قدم تند می‌رفتم، ولی باز تا چشمام به دکان دیگه می‌افتاد همان آش و همان کاسه. مادر دوقدم عقب‌تر ازپدر میرفت، وهرجا که پدر می‌ایستاد او پشت سرش قرار می‌گرفت. مادربزرگ چادر مشکیش رو کیپ گرفته بود و پشت سرهمه می اومد. نگاههای منو میدید وسربرگرداندنم رو. میدید که من می‌بینم. پدرم را صدا میکرد و بهانه‌ی خرید قند وشکرپنیررا میکرد. ولی بجای قند آبنبات‌قیچی می‌خرید. میداد دست مادر و آهسته میگفت: این بچه دلش آب شد. مادر در جوابش میگفت بزار رسیدیم خونه بهش میدم، الان میریزه زمین برکت زیارتو. مادر‌بزرگ با چشمای خندونش بمن اشاره میکرد که برای توخریدم. هنوز بلد نبودم بگم مرسی ولی دستش را میگرفتم و سرمو رودست اون و خودم نوازش میدادم. آقاجون گاهی یک دوزاری هم بمن میداد. خیلی پول بود. همونجا میدادم تا مادر چند تا تیله برام بخره. اول میگفت باز میخوای بری گم کنی یا ازت بگيرن. بعد كه پا كوبيدن آهسته‌ی منو بزمین دوراز چشم آقاجون میدید، می‌گفت خوب پس دوسه تا بیشتر نگیر. با انگشت نشون میدادم چارتا، آقا جون سرشو بر‌میگردوند یعنی که بله. چارتا تیله رنگی، تو هرکدومش یک ستاره، قژقژشون وقتی تومشتم بهم میسائیدند حرص مادرمو وفردای اون روزدندون قروچه رفتن داود رو در می‌آوردند.

     صبح جمعه زود تو کوچه‌ی آشتی کنون با صدا سوت همدیگرو خبر میکردیم جمع میشدیم. تیله‌هارویکی یکی نشون میدادم. بازی شروع میشد خسرو که تیله نداشت یک کنار می نشست و سرشو یک وری ، روی دستهای تا شده روی زانوهای خم شدش قرارمیداد و مارا تماشا میکرد. ولي طولی نمیکشید که با تیله های من وارد بازی میشد. مادربزرگ همیشه میگفت، عیب نداره اگه آدم به اندازه همه دل بزاره، مهربونی گل خنده خداست.

      ظهر مادر از توی حیاط دادمیزد: مگه نمیخوای ناهار بخوری، بسه بیا تو خسته نشدی؟ وقتی میامدم که دست و صورتم رو بشورم، مادرم دوتا تیله لب حوض رو نگاه میکرد و میگفت پس کو بقیه ؟ بازم که  ...میدویدم تو حرفش میگفتم: افتادن توجوب، دیگه پیداشون نکردم. سرش را تکون میداد و میگفت، هی‌هی‌هی... از دست تو بیعرضه. ولی من میدونستم که خسرو خوشحاله. بعد که به سکوی کنار حیاط نگاه میکردم، میدیدم که مادربزرگ بازهم بلد بود که گیوه‌های گل گرفته از آبتنی چاله‌های راه زیارتو چطوری آب بکشه، آخه اون همه قصه ها رو بلد بود.

حالا دلم میخواست برای یکبار هم که شده سایه گیوه‌های شسته شده رو یکجائی زیر آفتاب ببینم.

نوشته شده توسط حسین وفائی ( آرمان )

لينك مطلب

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387
 

به پیشباز طنزی از خانم دٌری در وبلاگ http://zahradorri.blogfa.com/

رفتم که با نام  به ریش بز قسم ...! و بیت :  

ما آدما از بیخ وبُن ، حیوونیم 

به ریش بز قسم ، یه جور میمونیم

آغاز میشد و با بیت:

 انگاری باغ وحشو  ما خریدیم

فرصتی جور بشه همه پریدیم !

 تمام میگشت .

و من نام طنز سروده ی خودرا گذاشتم

                          

                       یگ لحظه رفتم باغ وحش

 

يك فكر تازه برد مرا يواشكي به باغ وحش

                                     خودم رواونجا كه ديدم، پس افتادم به حال غش           

آخه ديدم ميمون شديم  تقليد دنيا مي كنيم

                                               بوزينه وارجاي دوستو دشمنو پيدا ميكنيم

چو يك گوريل جنگلي تنهائي را سر ميكنيم

                                            با مشت به سينه ميكوبيم يا كارعنتر ميكنيم

يال وكوپالي ميزنيم چون شيرنرشاهي ميشيم

                                            حرمسرائي ميزنيم صاحب بارگاهي ميشيم

خرسيموازقطب جنوب ياكه شمال خواب مياريم

                                             تو مجلس سخنراني با خرناسه تاب مياريم  

لیدر سيٌاسي ميشيم  چون روباهاي انگليس

                                     هم ازخزونه ميخوريم هم پاچه خواروكاسه ليس

شغال ميشيم نقشه ي دزديدن مرغو مياريم

                                        شيپور زوزه ميكشيم،كه سگ اومد،خبرداريم

يك سگ بيدست وپائيم  تودامن تي تيش مامان 

                                         يك قدم دورتر ازخونه پاچه گيري ازين وآن

گاهي آدم يه مرغ ميشه مرغ سياه پاكوتا

                                         يك تخم گذاشت جارميزنه، قٌد قٌد وقٌد قٌدا قٌدا

خروس تاج سرخيم وخوب، خوش ميخونيم وخوش ادا

                                           اما كه بي محل ميشييم در میون معركه ها

گاويم وپروارو شيري،كارميكنيم هي شب وروز

                                   سطلي كه نه من شير داديم لگد زده قوز بالا قوز

با يك شعار زود خرميشيم  سواررا  رو سر ميبريم  

                                         گله گله گوسفنديم و حرف از بز گر ميبريم

بعضي هامون گربه صفت توچشم هم چنگ ميزنيم

                                        يا مثل يك بوقلمون به شكلمون رنگ ميزنيم

 آدم گرگ زياد داريم كه هي به گله ميزنند

                                       يا مثل قوچ و ميش و كل تو دعوا كله ميزنند

بعضي هامون اسب نجيب بعضي هاچون یابوچموش

                                   خودرا به مردن زدن و تو جيم شدن مثال موش

از پوست كلفتي كرگدن بايد بياد لنگ بندازه

                                            فيليم ولي كه افتاديم از دماغي كه درازه

نه مرغبم نه که شتر یک چیزی مثل گاو پلنگ

                                    زرافه ايم لندهوربی مصرف و پوست قشنگ

ببریم و راه راه میشینیم در کمین گوره خرا

                                       از حسودی غر میزنیم اگرمنم پس اون چرا

مارمولك آب زير كاه ، چلپاسه ايم و هفت رنگ

                               هرچي مال هركي كه شد راحت مياريمش بچنگ

مارخط وخال خوشیم وتوآستین هم دیگریم

                                   لاک پشت پرفسورمیشیم يواش پی گل جگریم  

نه هممون بعضی هامون چو کفتارا ولاشخوریم

                               مثل گور کن نقب میزنیم  با سر توي هر آخوریم

ماهي شديم از همه جور، اره ماهي كوسه نهنگ

                               سرخو و ساردين و سفيد ، سفره و دلفين زرنگ

تو قسمت پرنده ها هر چي بگي ما همونيم  

                                      تيهو و كبك و طاووسيم يا بدبده دُم جنبونيم

كلاغك خبرچينيم يا طوطي ادا بازيم

                                        مكه نرفته حاجي ايم لك لك برج پروازيم

كلنگي خونه ميسازيم داركوبيم وبساز بفروش

                                           كبوتر نامه بريم ، مستأجر خانه بدوش

قصه درازه چي بگم از باغ وحش آدما

                                    بايد هركي خودش بياد بگيره خود رو تماشا  

توحیوونای جنگلی آدما حیوون ترینند

                                          یک شکلند اما خودشون اولینند آخرینند

 

نوشته شده توسط حسین وفائی ( آرمان )

لينك مطلب

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم مرداد 1387

      این پست را مدتی نه چندان دور در کامنت دلنوشته ای از گرامیان نگاشتم . و اکنون برای شماست که رابطه ی قلبی ام را با خدایم بخوانید . به تصور ساده ام اگر خنده آوردید بگوئیدم تا بدانم که لبانتان را به همین اندازه توانستم  متبسم سازم . راضی به شادی شمایم .        

 

 

      باز هم همان برخورد و همان صميميت در خطاب، كه آقاي خدا با توام. شايد كه بجاي آقاي خدا،  ميخواستي دوستت را كه برترو تواناتراز توست صدا بزني كه، آهاي خدا.. خدا جون... با توام... گوشت را با نرمي انگشتانم ميگيرم و تنبيهي از مهر دارم و دوست داشتنت. همانطور كه پدرميكرد و آخرش گونه‌ام را ميبوسيد. راستي تويادش دادي كه اينطوري مهرش را بمن نشان بده ؟ بعضي‌ها ميگويند تو پدري، پدرآسموني. ولي من ميگم ...

     آهاي خدا .. توكه نوري و در قلب من و دنياي من ، و در همه‌ِي لحظات روزو شبم   و اميد تنهائيم، پس چرا گاه مرا به غفلتم مي‌اندازي و يادم ميرود كه بامني

آهاي خداجون تو كه نادان نيستي و من اينقدر ساده لوح نيستم كه باور كنم كه ميخواهي بيازمائيم . چرا كه ما آدما مثالي داريم كه ميگويد (چوداني و پرسي سئوالت خطاست) و تو هرگز خطاكار نيستي و كار بيهوده نمي‌كني.

      آهاي رفيق، خدا جون، من احساسم رااز روحت وعقلم را از حكمتت مي‌گيرم، پس چرا مرا در اين دو بهم ميزني، نميگوئي كه نازكي خيالم، كه ازتو مست ميشود، درجامش كه تو باز بلورينش ساختي و در سينه‌ام نهاده‌اي، بشكند ؟

آهاي خدا بزرگ ، چرا ترس از آدمهائي كه خودت آفريدي و دوستشان داري را در دل بيتابم مي‌اندازي؟ مگر همه مثل من نازنازي نيستند؟ مگر تو اينهمه، فكري خوب را تو وجود بعضي از همين آدمها نگذاشتي؟ٍ تا ياد بقيه بدهند كه آدم باشند؟

پس چرا فقط آنهاي را سر راهم قرار ميدهي كه آدمند ولي آدم نشده اند؟ شايدهم پيامهاي تو بگوش آنها نرسيده، و يا شايد هم آنقدر در تشنگي نيازشان حسرت خورده‌اند و درسراب مانده‌اند ،كه باور آدم بودنشان را فراموش كرده‌اند. نميدانم!!

اما تو ميداني و دوستشان داري .

       آهاي خدا.. خداي خوب وتو دل برو، ازت ميخواهم وقتيكه داري با من بازي مي‌كني، بايد مراقبم باشي، آخه من مانند هزاران آدم ديگه قواعد بازي تورا بلد نيستم . پس مواظبم باش . آهاي خدا هستي ؟... حتم دارم كه هستي..هستي       

نوشته شده توسط حسین وفائی ( آرمان )

لينك مطلب

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387

        ميگم ... بگم، اما.... نه ... باشه براي بعد، بعدي كه فردا نيست، بعدي كه تو همين حالاهاست، با طنين همين صداهائي كه از لحظات گذشته، توحالا، هنوز داره مي‌پيچه، تو خونه،تو اطاقم كه اطاق من نيست، تو يه قاب خالي كنار ديوار، رو زمين، كه از بي اعتنائي به هم پر از گرد و غبار شده ، و دلش نميخواد كه منت يك فوت كردن رو هم از من داشته باشه.

     راستش فوت كردن هم حوصله ميخواد. تازه بعدش بايد دستمال بكشي، اونهم اگه نرم نباشه غبار روي قاب خط خطي ميشه، رنگ خاكستريش جا عوض ميكنه ميون انگشتام. اما صداي پيچيده در قاب، باندازه‌ي فراموشيم گم ميشه. شايد صداي وزش يك فوت، طنين يك طوفان بشه در سكوت گرد گرفته‌ي اين قاب .....

 

      پي نوشت : 

      مدتها بود كه تصميم داشتم يك وبلاگ ديگه داشته باشم تا بتوانم هر روز هر مطلبي را كه مينويسم، داستان، شعر، مقاله، بصورت طنز و يا جدي، يا تمام پرسش و پاسخ هائي كه در كامنت دوستان ميگذارم، درآن نمايش بدم. شايد بدرد كسي خورد، يا مرا به همدلان ديگري هم رساند.

      اينك اين قابي كه مدتي پيش آماده كرده بودم، اما داشت تو گوشه‌ي مجازي خود خاك ميخورد را با شرح خودش نگاشتم. تا آنجا كه در توان فوت كردنم بود و باشد پاكش ميدارم. اگرچه گرد وخاكش بر دست و رويم نشيند ...  

نوشته شده توسط حسین وفائی ( آرمان )

لينك مطلب