چه بخواهم چه دعا؟
حال عزيزش را پرسيدم ، هماني كه از من ميخواست كه برايش دعا كنم، از ديگران هم ملتمسانه خواستار آن بود. لحنش در جواب از نيم نااميدي حكايت داشت كه باري به هر جهت، باور بودن و نبودن را در خويش به تعادل ميرساند. خوب نيست يا بد نيست، هردو با نيست تمام مي شد، اما در نيست بد، يك خوب هست، كه ميتوان گوشهاي را روشن ديد. و او دعا را براي اين زاويهي روشن درخواست ميكرد. گفت كه پسر خاله جوانش خيلي زجر ميكشد، خصوصا زمان كشيدن آب نخاعش كه ميبايست به تكرار انجام شود، و به تكرار درد كشيدن. دردطاقت فرسا، كه تاب بودن را ميگيرد. بازهم خواست كه دعايش كنم. دعا براي آنكه خوب شود. خوب در راحت بودن يا نبودني، كه اورا از زجر كشيدن رها ميساخت. و اين چيزي بود كه ذهنم را تا الان مشغول خود داشته. و اينكه در نيايش خويش كدام نيست را بخواهم. همين امروز پير مرد 90 ساله اي راحت در نيست شد كه بيش از يك هفته در بيمارستان تحت مراقبتهاي ويژه در ويژهي مغزي بود. پسرانش در صدد تشكيل شورائي بين خود بودند، تا براي پدرشان، نه دعا ، بلكه رضايتي را به دكتر معالجش دستور دهندكه با كشيدن تجهيزات درماني، راحتش كنند. پدري كه عمري را به راحتي سپري كرد. فرزندان ميدانستند كه پدر رفتني است، اما راضي به احتمال زجركشيدن در كما، براي چند روز ديگرهم نبودند. مرگ خود به كمك آنها آمده، سبب گشت تا آنها زجر عذاب وجدان احتمالي بعد ، از راي هست ونيست پدرشان را هم نكشند. بيشتر از هر جملهاي براي تسلي بازماندگان، جملهي ( خدا بيامرز راحت شد ) بگوش ميرسيد. همان جمله اي كه پس از مرگ براي هر بيمار سخت نا اميد به زندگي، بكار ميبرند.
از خود ميپرسم : من چه دعائي بايد براي آن جوان داشته باشم؟
كه او نيز مردد در اين دعا بود.
